سه‌شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۷ - ۲۲:۲۸ Tuesday, 20 November 2018 |
تاریخ انتشار: ۱۳:۲۵ - ۰۹ تير ۱۳۹۷
کد خبر: ۱۰۸۶۶
روایت/
تندرست نیوز؛از خانه فرار کردم در حالی که نمی‌دانستم چه مقصدی دارم، در خیابان می‌دویدم و از ترس دائم پشت سرم را نگاه می‌کنم، نکند کسی دنبالم کرده باشد، آنقدر دویدم تا کم کم خسته شدم، پاهایم دیگر توان راه رفتن نداشت، وارد کوچه ای خلوت شدم، نفس نفس می‌زدم از کنار دیوار خیابان را نگاه می کردم ، خیالم راحت شده بود که کسی تعقیبم نمی کند.


هوا رو به تاریکی و سوز در حال وزیدن بود، نمی‌دانستم کجا باید بروم و چکار باید بکنم، در کنار تمامی این مشکلاتم، گرسنگی امانم را بریده بود، نه پولی داشتم که نانی بخرم و نه جراتی که بتوانم دزدی بکنم و شکمم را سیر کنم.مجبور شدم کنار خیابان و سطل های زباله دنبال غذا بگردم، آنقدر نگاهم به زمین بود که نفهمیم به نزدیکی قبرستانی رسیده ام. معلوم نبود در ذهنم چه می گذشت ولی تصمیم گرفتم شب را در قبرستان بگذرانم.

زمین سرد بود و نه پتویی داشتم و نه زیراندازی  که بتوانم شب را به راحتی سر بر بالین بگذارنم، سرانجام کارتن مقوایی پیدا کردم ، دور خودم پیچیدم و پس از چند دقیقه از شدت خستگی به خواب رفتم.قبل از طلوع آفتاب از ترس بیدار شدم ، دور  و اطرافم را نگاه می‌کردم و هر لحظه منتظر ارواحی بودم که بیاید و من را قبض روح کند، 

ولی فقط صدای بادی در قبرستان حکم فرمایی می کرد که لابه لای درختان می پیچید و قبرهایی که خاک رویشان را گرفته بود.تا زمان طلوع خورشید دیگر خواب به چشمم نیامد، صبح که شد به راه افتادم بین خیابان ها تا لقمه نانی پیدا کندم و بخوردم ولی چیزی نیافتم تا اینکه به نانوایی التماس کردم که قرص نانی به من بدهد و به این طریق کمی  فرط گرسنگیام را برطرف کردم.ساعت ها در خیابان ها قدم می‌زدم  و دیشب را در ذهنم مرور می کردم که چطور با قابلمه بر سر نامادری اش که در حال کتک زدن برادر کوچکترم بود  زدم و به یاد می آورم، خون از سر آن زن (نامادری) جاری شد و او به زمین افتاد و دیگر تکان نخورد.
از سویی به خاطرم می آمد که بعد از طلاق پدر و مادرش، نامادری ام چه بلاهایی بر سر ما  آورد و هر شب از پدرم می خواستم، تا من و برادرم را از خانه بیرون کند، چراکه از ما خوشش نمی‌آمد.اما با تمام این فکرها نمی‌خواستم نامادری ام بمیرد و او به عنوان قاتل به زندان روانه شودم و روز شمار چوبه دار باشم تا جانم به آسمان پر بکشد، به خاطر همین هر لحظه برای سلامتی نامادریام دعا می کردم و بی خبر بودم از اینکه او از بیمارستان مرخص و الان در خانه است.

در همین فکرها بودم که با شنیدن صدای اذان متوجه تاریک شدن هوا شدم، جایی را برای خوابیدن نداشتم، مجبور شدم دوباره به همان قبرستان برگردم. به قبرستان رسیدم و در حال درست کردن جای خوابم بودم که با صدای پسری بازگشتم، اول فکر کردم مزاحم است، مثل همان چند نفری که در طول روز برایممشکلاتی را به وجود آورده بودند، آمد فرار کنم ولی وقتی نگاهم به صورت پسر افتاد دیدم که سنش زیاد نیست و تقریبا هم سن و سال هستنیم.

پسر جوان اسمم را پرسید و اینکه از کجا آمدم و آنجا چه می کنم، هم همه چیز را برایش تعریف کردم، از اینکه زندگی خوبی داشتم  که مادرم متوجه شد پدرم با زن دیگری ازدواج کرده است، به خاطر همین درخواست طلاق داد و دایی و پدربزرگم هم دائم پدرم را تهدید می کردند که اگر پدرم، مادرم را طلاق ندهد، او را خواهند کشت و به خاطر همین پدرم راضی به طلاق مادرم شد و سپس نامادری‌ام به خانه آمد و از همان روز اول ضرب و شتم هایش شروع شد . .ساعت ها با هم درد و دل کردیم و پسر هم از زندگی اش گفت از اینکه مادر و پدرش از یکدیگر طلاق گرفته اند و الان با پدرش زندگی می کند و مادرش به روستا نزد پدرش رفته است.

سرانجام علی به من گفت که پدرش چند روزی از شهر رفته است و او میتواند برای مدتی پیش او بمانم. علی رو به من گفت: ما در خانه همه چیز برای خوردن داریم و رختخواب گرمی نیز برای خوابیدن وجود داردمن که دیگر نمی خواستم مثل شب گذشته اذیت شوم و تا صبح صد بار بیمرم و زنده شوم، قبول کردم تا با پسر نوجوان بروم. همانطور که علی گفته بود، در خانه شان همه چیز بود و به جز من علی نیز هیچ کسی نبود، کمی خیالم راحت شده بود.در نیمه های شب با دیدن برنامه های ماهواره با یکدیگر رابطه برقرار کردیم و از خانه علی هم فرار کردم و به پیش یکی از اقوامم رفتم. 

تقریبا دو ماه را در آنجا سپری کردم تا اینکه دچار حالت تهوع شدم و وقتی به پزشک مراجعه کردم، فهمیدم که باردار هستم. به مادرم اطلاع دادم که چه بلایی سرم آمده است، او نیز سریع خودش را پیش من رساند و در حالی که اشک می ریخت مرا در آغوش گرفت،ولی حیف چون زندگی من را به تباهی کشیده بود و من قربانی اشتباه پدرم ، غرور و حماقت های مادرم شده بودم.
نام:
ایمیل:
* نظر: