پنجشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۷ - ۱۵:۵۲ Thursday, 19 July 2018 |
تاریخ انتشار: ۱۵:۴۹ - ۰۹ تير ۱۳۹۷
کد خبر: ۱۰۸۸۰
روایت/
تندرست نیوز؛امروز می خواهم برای اولین بار از تاریکی ها بگریزم و در امتداد روشنایی قدم بردارم، دیگر نمی توانم تا این اندازه با نگاه های مردان هوس آلود تحقیر شوم اگرچه خودم می دانم خوشبختی و آینده ام را باخته ام اما ...


18 سال قبل در خانواده ای فقیر و بی بضاعت متولد شدم. پدر و مادرم به مواد مخدر اعتیاد داشتند ، اما نمی توانستند هزینه های اعتیادشان را تامین کنند به همین خاطر منزل اجاره ای ما در حاشیه شهر پاتوق خلافکاران و معتادان بود. افراد مختلفی از زن و مرد و پیر و جوان گرفته تا دزدان و خلافکاران به خانه ما می آمدند و برخی خرده فروشان نیز مواد مخدر مصرفی آن ها را تامین می کردند، 

در این میان هرکدام از آنان مقدار کمی مواد به پدر و مادرم می دادند تا روزگارشان را بگذرانند. در حالی که من در مقطع ابتدایی درس می خواندم اما باید کنار تک شعله می نشستم تا با چایی از معتادان پذیرایی کنم. با آن که هنوز کودکی خردسال بودم ولی آرام آرام معنای نگاه های بی شرمانه برخی از افرادی را حس می کردم که هر روز برای استعمال مواد مخدر به منزل ما می آمدند. 

در همین روزها بود که پدرم دیگر به خانه نمی آمد اما وقتی همسایگان می گفتند پدرت کارتن خواب شده است! معنی آن را نمی فهمیدم با وجود این، خیلی دوست داشتم درس بخوانم اما وقتی همکلاسی هایم را می دیدم که از فروشگاه مدرسه خوراکی می خرند یا در کیفشان ساندویچ های خوشمزه دارند خیلی به آن ها غبطه می خوردم و دوست داشتم طعم آن خوراکی ها را بچشم تا این که روزی هنگام زنگ تفریح از کیف یکی از همکلاسی هایم مقداری خوراکی و پول دزدیدم. 

وقتی ماجرا لو رفت و مسئولان مدرسه متوجه شدند به ناچار ترک تحصیل کردم چرا که از آن روز به بعد به «دزد کلاس» معروف شده بودم و همکلاسی هایم پدرم را «کارتن خواب» و مرا دزدی می دانستند که نباید کنارم بنشینند. 

بعد از این ماجرا بود که خانه نشین شدم و در معرض دید برخی انسان های شیطان صفت قرار گرفتم با آن که خیلی دوست داشتم مانند دیگر دختران عروسک بازی کنم و به جست و خیز بپردازم ، ولی هیچ گاه آرزوهایم برآورده نشد و برای یک بار هم که شده از ته دل نخندیدم. 14 سال زیادتر نداشتم که دیگر مردان هوسران کنارم می نشستند و ...

پدر و مادرم این صحنه های زشت را می دیدند اما به خاطر مقداری مواد مخدر که خرده فروشان یا معتادان به آن ها می دادند، دم برنمی آوردند وخودشان را بی خبر از ماجرا نشان می دادند. وقتی آرام آرام منزل ما به پاتوق مردان هوسران هم تبدیل شد تصمیم به فرار از خانه گرفتم و درحالی که 16سال زیادتر نداشتم چاره ای جز قدم گذاشتن در همان مسیر تاریک و کثیف نیافتم به طوری که دیگر واژه هایی مانند خوشبختی، آینده، لبخند، زندگی و ... در امتداد همین تاریکی ها قرار گرفتند و برایم بی معنی شدند. با وجود این امروز تصمیم گرفتم تا به پلیس پناه ببرم شاید بتوانم به امتداد روشنایی بازگردم ......... 
نام:
ایمیل:
* نظر:
پر بیینده ترین عناوین