چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷ - ۰۶:۲۶ Wednesday, 21 November 2018 |
تاریخ انتشار: ۱۴:۴۰ - ۱۰ تير ۱۳۹۷
کد خبر: ۱۰۹۷۰
روایت /
تندرست نیوز؛من فقط پانزده سال داشتم و هنوز در رویای عروسک هایم بودم. دنیای من خلاصه شده بود در آن «کپر» حصیری کهنه کنار دریا، شلوغی های شنبه بازار و دلشوره های گاه وبیگاه دریا رفتن با پسرخاله «بهرام».


بهرام جوان بود و پرشور و هیاهو.. از زمانی که قوم مادر، بی تعهدی های بابا را دیدند و دخترشان را با اشک و آه به خانه پدری پذیرفتند، هرچه داشتند تلاش کردند تا دخترشان را هم از دست غریبه ای که روزی از راه رسید و دل دختر بندر را دزدید و او را پابند عشق واهی خود کرد، درآورند.بابا اصالتاً رگ و ریشه اش کرمانی داشت، اما می گفت در شیراز بزرگ شده، کسی نمی دانست خانه و خانواده ای دارد یا نه؟ اما با دست پر از راه رسید و تا می توانست زبان ریخت و دل دختر دریایی را برد و خانواده اش را با قول و وعده های شیرین راضی کرد.دختر تا به خود جنبید یک دو قلو دختر و پسر داشت و دو سال بعد فرزند پسر دیگری. تا آن موقع گاه با لنج اجاره ای این طرف و آن طرف می رفت. همه از او شنید بودند و باور کرده بودند که او تجارت می کند. کسی چه می دانست، «محمدرضا» جنس قاچاق و مواد مخدر خرید و فروش می کند؟! و گاهی هم خود بساط دود و دمی علم می کند؟!مادر دیر به خود آمد. حتی دانسته هایش هم موجب رنجش بیشتر می شد.وقتی بابا گردنبند یادگاری مادربزرگ را بدون اطلاع مامان از گنجه او برداشت تا خرج سهمیه بالا رفته تحملش کند، مامان سعی کرد کسی از قضیه ناپدید شدن گردنبندش بویی نبرد. اما وقتی بابا را نزدیکی های لنگرگاه با مقداری جنس قاچاق و مواد مخدر گرفتند، بعد از بازجویی ها معلوم شد پول تهیه اجناس قاچاق از فروش گردنبد یادگاری مامان بزرگ فراهم آمده، فامیل مامان نگذاشتند او همچنان در آتش صبر و سکوت، بسازد و بسوزد.بابا به زندان افتاد و مامانم ما را به خانه ی پدری برد اما آرامش ما تنها دو سال به طول انجامید. بابا از راه رسید و مرا با زور از مامان باز پس گرفت. بهانه اش این بود که دختر باید زیر بیرق پدر باشد نه کس دیگر.از بابا بدم می آمد. یک روز بر حسب اتفاق فهمید که پسرخاله بهرام دورادور نظر التفاتی به من دارد، بعد از آن گیر داد به شوهر کردنم. هیچ نفهمیدم چرا مرا به زور از آغوش مامان و خانواده اش بیرون کشید و چرا با آن عجله خواست مرا پای سفره عقد «جاشو حیدر» برادر زاده لنگ و معتادتر از خودش که لااقل 15،14 سالی از من مسن تر بود درآورد. اما وقتی ناگهان «صادق» از راه رسید. او لقمه چرب تری از برادرزاده اش یافت، به زور دستم را گرفت و سرسفره عقد صادق نشاند. وقتی فهمیدم 14 سکه مهریه ام را پیشاپیش از خانواده داماد بابت خماری های طولانی شبانه روزش مطالبه کرده، فهیمدم ثمر این معامله تنها برباد رفتن عمر من است. همان روز بود که بدون فکر به عاقبت کار از بوشهر به قصد شیراز گریختم.در اتوبوسی که مرا از بوشهر به شیراز رساند با زن جوانی آشنا شدم که 20 سال بیشتر نداشت. برایم تعریف کرده بود که پدرش سالها پیش فوت کرده بود و مادر که چهار فرزند قدو نیم قد داشته ،مدتی بعد ازدواج کرده . ناپدری «سودابه» از همسر اولش دو دختر داشت که پس از ازدواج دوم آن دو دختر نیز درکنا سودابه و خواهران و بردارانش زندگی می کردند و ناپدری سودابه به همین خاطر تاب دیدن دو دختر همسردومش را نداشت و در نتیجه به زور سودابه را که استعداد خوبی هم داشت و دلش می خواست درس بخواند، روانه خانه بخت می کند.اما کاظم شوهر سودابه دله دزد از آب درمی آید و دختر جوان مجبور می شود برای تامین معاش زندگی در خانه این و آن خدمتکاری کند. با این حال هرچه سودابه با تلاش بسیار به دست می آورد کاظم خرج عملش می کرد. سودابه بر بازو و بدن خود جای سوختگی و آثار ضرب و شتم بسیار شوهرش را به من نشان داده بود.من و او در آن سفر بسیار به یکدیگر نزدیک شدیم و از آنجا که هیچ یک پشتوانه ای نداشتیم تصمیم گرفتیم با هم باشیم و یکدیگر را حمایت کنیم.تمام دارایی ما پلاک طلایی بود که از مادرم برایم باقی مانده بود و مقداری پول نقد که سودابه توانسته بود از دسترس کاظم دور نگاه دارد. هردوی ما آن قدر بچه و ساده بودیم که خیال می کردیم می توانیم روی پای خودمان بایستیم و بمانیم و زندگی کنیم. به محض رسیدن به مقصد در مسافرخانه ای واقع در خیابان زند اتاق گرفتیم. این اتاق گرفتن ما خود حکایتی بود. مسئول هتل بی خودی به ما گیر داد. بهانه اش این بود که سودابه متاهل است یا نه؟ و یا در این شهر ما آشنایی داریم یا نه؟درست نفهمیدم چرا به محض آن که چشمش به ما افتاد به قول معروف اخم ها را در هم کشید و از آن دنده بلند شد. اما چند دقیقه بعد که ما نگران و متعجب پشت در شیشه ای مسافرخانه استاده بودیم و به اطراف آن بلوار چشم می انداختیم تا راهی مسافرخانه ی دیگری شویم جوانکی که موقع ورود و گفتگوی ما با مدیر مسافرخانه گوش ایستاده بود، موذیانه چندقدمی به طرف ما برداشت و پشت در مسافرخانه زیر لب چیزی زیر گوش سودابه زمزمه کرد. سودابه سر تکان داد. من که متوجه اصل ماجرا نشده بودم، خواستم راه بیفتم که سودابه زیر بازویم را گرفت و اشاره کرد که باید چند قدم آنطرف تر منتظر بمانیم. تقریبا بیست دقیق منتظر ماندیم. بعد در شیشه ای مسافرخانه باز شد و مدیر بد اخلاق آنجا با عجله خارج شد.دقایقی بعد جوانک بیرون آمدو با سر به ما اشاره کرد.تازه متوجه شدم که او با سوادبه به توافق رسیده است. من که سر در نمی آوردم منظور سودابه چیست به او اعتماد کردم.ته دلم برای این معامله لرزید. نمی دانستم آخر و عاقبت کار ما چه خواهد شد؟!اما این بی اطلاعی خیلی به طول نینجامید. عصر همان روز به طور اتفاقی وقتی که از اتاق به قصد خروج از مسافرخانه خواستم خارج شوم دقایقی بعد یادم آمد که شاید بتوانم از روی یک آدرس قدیمی خاله مادرم را ه سالها ساکین شیراز بوده پیدا کنم و راهی برای نجات خود بیابم. اما وقتی دوباره پای در اتاق رسیدم نجواهای سودابه و مرد جوانی که بلافاصله او را شناختم مرا از عالم خیال به واقعیت کشاند.نمی دانستم چه کنم. جرات داخل شدن نداشتم. تنها ساک دستی ام داخل اتاق بود اما برگشتن ممکن بود به قیمت از دست رفتنم تمام شود.همانجا تصمیم خود را گرفتم و بلافاصله راهی ترمینال شدم و با پولی که از فروش پلاک طلایم به دستم آمده بود خود را به تهران رساندم.یک نصف روز توی خیابانهای تهران می گشتم و فکر می کردم که چطور می توانم زندگیم را نجات دهم. از من زرنگ تر و بسیار بدقیافه تر به دام افتاده بودند. از زورگرسنگی ساندویچ نصفه ای خریدم. صاحب مغازه حاضر نبود یک نصفه ساندویچ به من بفروشد، وقتی قانعش کردم پولم را دزده اند و من فقط پول یک نصفه ساندویچ را دارم بالاخره کوتاه آمد. روی پله یک ساختمان نشستم بدون آنکه به بالای سرم نگاه کنم دقایقی بعد خانم نسبتا مسن و شیک پوشی از پله ها بالا آمد و خواست در پشت سر مرا باز کند که متوجه من شد و پرسید:-شما مریضی....؟-اول توجه منظورش نشدم. با تعجب پرسیدم:-بله؟!-گفتم... شما وقت گرفتین...؟!از جایم برخاستم. تازه متوجه پلاک روی در شدم. آنجا مطب یک خانم دکتر بود. دوباره به سرتاپای آن خانم نگاه کردم. نمی دانم چه چیزی باعث شدم که مثل برق زده ها از او بپرسم:- ببخشین خانم شما دکتر هستین؟ اگر منشی بخواهید... من .... من... قول میدم با یه کم حقوق و یه جا واسه موندن یعنی...نمی دانم درست چه گفتم... اما سرنوشت من این طور رقم خورده بود که آن خانم دکتر مهربان مرا به عنوان منشی خود بپذیرد و مطبش را در اختیارم قرار دهد. نزدیک به هشت ماهی شبها را در اتاق معاینه او می گذراندم و روزها نیز در همانجا با تشویق او درس می خواندم و عصرها نیز وقت برای بیماران تعیین می کردم و پرونده برایشان تشکیل می دادم. از آن روزها سه سالی می گذرد و امروز من دانشجوی ترم اول هستم. مدتی بعد خانم دکتر مثل دختر خودش مرا در خانه اش پذیرفت و تحت سرپرستی او بود که امروز توانسته ام آزاد و خوشبخت روزگار بگذرانم. 
نام:
ایمیل:
* نظر: