چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷ - ۰۶:۲۵ Wednesday, 21 November 2018 |
تاریخ انتشار: ۱۱:۱۶ - ۱۲ تير ۱۳۹۷
کد خبر: ۱۱۱۲۲
روایت/
تندرست نیوز؛اسمم بهاره ست ، تنها دختر یک سرایدار که در خانه‌ای نزدیک مجتمع قضایی ونک زندگی می‌کردم . با مادرم به دادگاه رفتیم.


قاضی برایم آشناست ، دو سال پیش برای گرفتن نفقه و مهریه پله های دادگاه را بالا و پایین می رفتم .اکث کارمندان دادگاه مرا می شناختن ، قاضی با دیدن زن جوان خیلی زود او را به یاد آورد. بهاره از دو سال پیش به این شعبه رفت و آمد داشت و پرونده‌های مهریه و نفقه‌اش را پیگیری می‌کرد،  وقتی که مقابل قاضی ایستادم، گفتم :«آقای قاضی؛ از این همه رفت و آمد دیگر خسته شده‌ام. 

می‌خواهم همه حق و حقوقم را ببخشم و فقط زودتر طلاق بگیرم.» قاضی گفت:«چند ماه دیگر ۱۸ ساله می‌شوید؟»جواب دادم 9 ماه دیگه . قاضی دوباره گفت:«پس با این حساب، می‌توانید وقتی که به سن قانونی رسیدید دادخواست بدهید یا اینکه پدرتان از طرف شما دادخواستی را طرح کند.»  سرم را پایین انداختم و به فکر فرو رفتم . 

در همان لحظات، گذشته مثل یک فیلم سینمایی از جلو چشمم عبور کرد... پدر و مادرم اهل یکی از روستاهای شرق کشور هستند و در سن نوجوانی با هم ازدواج کرده بودند. خشکسالی و بیکاری باعث شد راهی تهران شوند. یکی از بستگان دور آنها را برای سرایداری در یک برج مسکونی معرفی کرده و از ۲۰ سال پیش همانجا اقامت داشتند. چند سال بعد من به دنیا آمدم. کودکیم در اتاق سرایداری و بازی در پارکینگ‌های مسقف گذشت. 

هنوز وارد دبستان نشده بودم که با مادرم در آپارتمان‌های لانه زنبوری کار می‌کرد و چشم‌های آبی و صورت معصومانه‌اش باعث شده بود که همه ساکنان مجتمع دوستش داشته باشند. در همان اتاق سرایداری ده‌ها اسباب بازی و عروسک داشتم که هر کدام را یک خانواده هدیه داده بود، بعضی هایشان نو بودند و بعضی دیگر کهنه. 

برای من فرقی نداشت که لباس نو بپوشم یا مستعمل، چرا که پدر و مادرم کارگرانی بودند با دستمزد کم که آرزوی یک خانه مستقل با حیاط نُقلی را داشتند. برای همین حقوقشان را روی هم می‌گذاشتند تا اگر روزی خواستگاری برای من پیدا شد ناچار نباشند در اتاق سرایداری از او پذیرایی کنند. اما وقتی که سر و کله «اسماعیل» پیدا شد همه آرزوهای خانواده ام فرو ریخت. او مرد جوانی بود که از شهرستان خودشان به پایتخت آمده بود، سواد و تخصصی هم نداشت، برای همین یک وانت خریده و با بلندگو توی کوچه و خیابان برای جمع کردن ضایعات می‌چرخید. وقتی که اسماعیل از من خواستگاری کرد، من هنوز پشت نیمکت کلاس هفتم بودم . 

هم من، بلکه پدر و مادرم هم مخالف این ازدواج بودند. دوست داشتند دخترشان درس بخواند و خانم معلم شود، خودشان هم یک خانه کوچک بخرند که حوض و ماهی و باغچه داشته باشد. اما اسماعیل آنقدر سماجت کرد و در گوش پدرم خواند تا راضی شد دخترش را با ۱۱۰ سکه طلا به عقد موقت او دربیاورند. قرار شد تا زمانی که من به عقد رسمی و قانونی داماد دربیایم به تحصیل ادامه دهدم. اما اسماعیل بعد از چند ماه من را به خانه‌اش در جنوب شهر برد و جلو درس خواندنم را گرفت. 

در یک سالی که با هم زندگی کردیم کارمان دعوا و کتک کاری بود. سال دوم ازدواجمان هم به قهر و آشتی‌های متعدد گذشت تا آنکه اسماعیل به جرم خرید اموال سرقتی بازداشت شد. بعد از مدتی هم که به خانه آمد اخلاقش عوض شده بود و دائماً می‌گفت این شغل به درد نمی‌خورد. وانت را فروخت و به دلالی موتورهای دست دوم پرداخت.اما رفتارهایش مشکوک بود، شب‌ها یا دیر به خانه می‌آمد یا اصلاً نمی‌آمد و حتی خرجی هم نمی‌داد. یک روز هم رفت و دیگر نیامد.من و پدرم هر چه جست‌و‌جو کردیم اثری از او پیدا نکردیم. شش ماه بعد یکی از هم ولایتی هایشان خبر آورد که اسماعیل را در یکی از شهرهای شمال کشور با زن جوانی دیده که او را همسرش معرفی کرده است. حالا دیگر دلم شکسته بود. 

جهیزیه که نداشتم، حتی حسرت پوشیدن لباس عروسی و ماشین گل زده هم به دلم مانده بود. لباس‌هایم را جمع کرد و به خانه سرایداری پدرم برگشتم. بلافاصله هم از شوهر فراری‌ام برای نپرداختن نفقه شکایت کرد م و بعد هم درخواست مهریه داد م . چند جلسه دادگاه برگزار شد، اما در هیچ کدام آنها از اسماعیل خبری نبود. به دستور قاضی آگهی ابلاغیه دادگاه دو بار در روزنامه چاپ شد و در نهایت شوهرم به طور غیابی محکوم به پرداخت مهریه و نفقه شد. تمام مراحل رسیدگی هم با امضای پدرم به‌عنوان ولیم انجام می‌شد، چرا که من هنوز به سن قانونی یعنی ۱۸ سال تمام، نرسیده بودم . با این حال حکم محکومیت اسماعیل در دستم  مانده بود، بدون دریافت یک ریال بابت خسارت و مهریه و نفقه. دو سال از ناپدید شدن شوهرم می‌گذشت و کوچک‌ترین اثری از او نبود. از اسماعیل فقط خاطره‌ای تلخ برایم باقی مانده،  مردی که همه آرزوهایش را بر باد داده بود...  

با وارد شدن یک زن و شوهر میانسال به دادگاه، رشته افکارم پاره شد. دست مادرم را گرفتم و از دادگاه بیرون رفتم. در مسیری که تا در خروجی مجتمع طی می‌کردم ، خاطره یک سال زندگی در خانه شوهر و دوسال رفت و آمد در دادگاه‌های خانواده برایم زنده شد. در آن لحظات با خودم حساب می‌کردم  اگر ازدواج نکرده بودم ، حالا در همین روزها باید در کنکور سراسری دانشگاه شرکت می‌کردم .  
نام:
ایمیل:
* نظر: