دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷ - ۰۹:۵۱ Monday, 19 November 2018 |
تاریخ انتشار: ۱۲:۲۰ - ۱۶ تير ۱۳۹۷
کد خبر: ۱۱۴۹۵
روایت /
تندرست نیوز؛همه چیز از روزی شروع شد که با دوستم در راه مدرسه به سمت خانه می آمدیم که متوجه شدیم پسری ما را دنبال می کند. چند روزی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه آرش با من ساده لوح ، عاطفی، شماره تلفن داد و من بدون اینکه فکر کنم قبول کردم . از همان ابتدا احساس ناخوشایندی نسبت به او و روابطش پیدا کردم.


دوستان گفتن که از قیافه اش پیداست که معتاد است و شخصیت سالمی ندارد.این موضوع من را خیلی ناراحت کرد و نه تنها توجهی به حرفشان نکردم بلکه ناراحت هم شدم و گفتم از روی حسادت این حرفا را می زنید  و نمی توانی ببینید با چنین فردی دوست شده ام و قرار است با او ازدواج کنم.تابستان گذشت،  سال جدید تحصیلی دیگر اشتیاقی به مدرسه نداشتم و دیگر هم به مدرسه نرفتم و با آرش نامزد کردم . دوستانم از این خبر ناراحت شدن . تا اینکه به مریم دوستم زنگ زدم و کلی گریه کردم ، بعد هم گفتم ؛ ای کاش به حرف های تو حداقل کمی توجه کرده بودم تا امروز چنین بدبخت و بیچاره نشده بودم.مدتی طول کشید تا آرام گرفتم و ادامه دادم : وقتی به من گفتی که آرش معتاد است من هم موضوع را به او گفتم، اما او قسم خورد که واقعیت ندارد. ولی بعد از مدتی او را از کار بیرون کردن که متوجه شدم به خاطر اعتیادش است. بعد از بیکاری هر روز از من پول می خواست و می گفت که قرض است و بعداً آنها را پس خواهد داد. تا جایی که پس انداز داشتم به او کمک کردم تا اینکه پس اندازم تمام شد ولی خواسته های او تمام شدنی نبود، تا اینکه گفت اگر نتوانی برایم پول بیاوری دیگر با تو ازدواج نخواهم کرد.این موضوع برایم خیلی وحشتناک بود، به او عادت کرده بودم. از طرفی همه چیزم را از دست داده بودم چرا که خانواده با ازدواج من با او مخالف بودند و من با اصرار با او نامزد کردم. دیگر راهی برای بازگشت نداشتم. از ترس آبرویم مجبور بودم از پدر و برادرم دزدی کنم، تا جایی که پدر و برادرم متوجه شده بودند. حتی چندبار از طلافروشی دزدی کردم. اما دیگر از این وضعیت خسته شده بودم و ادامه این کار برایم امکان پذیر نبود. به این ترتیب از او جدا شدم. در حال حاضر مدت یک ماه است که از این ماجرا می گذرد اما او دست بردار نیست و تهدیدات او همچنان ادامه دارد. به همین دلیل امروز با تو تماس گرفتم چرا که موقعیت تو نیز در خطر است.با تعجب خندید و گفت: من، من چرا؟گفتم : یادت هست روزی که به جشن تولد من آمده بودی با هم عکس گرفتیم. متاسفانه من این عکس را در زمان نامزدی به آرش دادم و حال او مرا تهدید می کند که یا باید به او پول بدهم یا اینکه عکس ما را پخش خواهد کرد. او حتی عکس ها و فیلم هایی را که در دوران نامزدی با هم داشته ایم را دارد و تهدید کرده که آنها را پخش می کند و حالا من نگران تو هستم.تلفن را قطع کرد.مریم  با آرش صحبت کرد . وقتی به او زنگ زد انگار که منتظر تلفن باشد، گفت: پس خبر به گوش تو هم رسیده، احتمالاً خوب فکرهایتان را کرده اید. خوب چیزهایی را که گفته ام آماده کرده اید؟مریم از او خواست پای او را  به ماجرا باز نکند، اما اصلاً فایده ای نداشت. گفت کاری می کند که برایم گران تمام شود.گفت: چقدر پول می خواهی؟ من پولی ندارم به تو بدهم.گفت: صدهزار تومان پول برایم می آوری تا عکس را به خودت تحویل دهم .چاره ای نداشتم، بدون اینکه به کسی بگویم گردنبندم را فروختم و پول گردنبد را  مریم دادم.آن روز اتومبیل آرش روبرویم ایستاد. در عقب اتومبیل را باز کرد. با تعجب دیدم که مریم سوار شد و دست مرا نیز کشید و به داخل اتومبیل برد. او فریاد می کشید، زود باش همه دارند ما را می بینند.اصلاً نمی دانستم چه کار می کنم، بدون هیچ فکری سوار اتومبیل شدم. ناگهان دیدم در اتومبیل قفل شد. نگاهی به مریم انداختم، به آرامی به من دلداری می داد که مشکلی نیست، من خودم می دانم باید چه کار کنم.تا اینکه اتومبیل جلو در خانه ای پارک کرد و راننده با تهدید چاقو مرا وارد خانه کرد. چیزی که برایم بسیار عجیب بود این بود که مریم دوستم نیز به او کمک می کرد. بله او با آرش همدست بود و من فریب حرف های دوستم را خورده بودم.این ماجرا تمام شدنی نبود، انگار قصه مریم برای من تکرار می شد با این تفاوت که من تهدید می شدم که باید برای آنها پول بیاورم یا اینکه عکس و فیلم رابطه مرا پخش خواهند کرد. چندباری پول تهیه کردم ولی فایده ای نداشت تا اینکه روزی شنیدم مرکز مشاوره نیروی انتظامی می تواند در این زمینه به من کمک کند.
نام:
ایمیل:
* نظر: