جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷ - ۲۰:۱۳ Friday, 17 August 2018 |
تاریخ انتشار: ۱۲:۲۹ - ۱۹ تير ۱۳۹۷
کد خبر: ۱۱۷۶۷
روایت/
تندرست نیوز؛با پسر جوانی از تربت جامی ، صیغه کردم ، برایم خانه گرفت و تمام لوازم زندگی را برایم فراهم کرد ، از او حامله شدم و فرزندم پسر بود ، زندگی آرامی داشتیم تا اینکه بعد از یک سال زندگی برادر این مرد جوان به من دست درازی کرد.


برادرش به من می گفت : تو فكر مي‌كني برادر من واقعا تو را به عنوان زنش عقد كرده؟ بدبخت بيچاره، تو يك واسطه و ابزار كار هستي. برادرم تو را عقد كرده كه به واسطه‌ي وجود تو، كار قاچاق مواد مخدر را پيش ببرد. تو را در سفرها به عنوان زنش مي‌برد كه مواد را بتواند جابجا كند.از حرف های این مرد هوس باز خشکم زده بود. تمام رؤياهايم به‌ناگاه در هم ریخت.من مي‌دانست كه نبايد به يك مرد ديگر اعتماد كنم.

 اما باز هم فريب خورده بودم. خسته از بي‌اعتمادي و با نفرت از بي‌كسي، خود را به آغوش برادر همسرم انداختم.اين ماجرا گذشت و حالا مي‌دانستم كه آلت دست حسن هستم اما مطمئن نبودم كه در همه‌ي سفرها با ماشينش مواد حمل مي‌كند. يك روز كه از تربت جام برمي‌گشتيم، در ايست بازرسي كامه، ماشين را نگه داشتند. قبل از اينكه نوبت بازرسي به ما برسد، حسن به بهانه دستشويي، آفتابه را برداشت و در بيابان گم شد. من اصلا به فكرم نرسيد كه ممكن است مواد داشته باشد. منتظرش شدم و چون نيم ساعتي گذشت و نيامد، مأموران سراغم آمدند و از بازرسي ماشين، 20 كيلو مواد دستگيرشان شد. مرا به عنوان صاحب اين مواد مخدر بازداشت كردند و گريه و زاري من، هيچ سودي نداشت. به همين سادگي، من 12 سال آينده‌ي زندگي‌ام را در زندان سپري كردم.اما نتوانستم ثابت کنم مواد مخدر مال من نیست و در دادگاه محکوم به اعدام شدم ، شبی که می خواستند حکم را انجام دهند نامه ای از دیوان عالی کشور به دستم رسید که اعدام را به ابد تغییردادند . من 12 سال بعد را در زندان سپري کردم. حسن را دستگیر کردن و به اعدام محکوم شد، گفتم نمي‌بخشمت. تو از اعتماد من سوء استفاده كردي. من صادقانه با تو زندگي مي‌كردم. برايت بچه آوردم و به زندگي سالم برگشتم. تو خيانت كردي، به من دروغ گفتي و زندگي‌ام را نابود كردي. تو رؤياهاي قشنگ مرا كثيف كردي. حساب من و تو باشد به روز قيامت. از خدا هم مي‌خواهم كه تو را نبخشد.به هر حال من در سال دوازدهم زندان مشمول عفوشدم و از زندان بيرون آمدم. در بيرون هيچ‌كس من را نمي‌پذيرد. همه من را طرد کردند. هر جا براي كاررفتم، گويا تابلويي روي پيشاني ام نوشته: «روسپي»، مرداني كه در زندگي روزمره مي‌بينم هر كدام درخواستي دارند و من تن نمي‌دهم. مي‌خواهم به زندگي سالم برگردم.فشار زندگي،‌ روز به روز بيشتر مي‌شد. با كمك مددكاران، در يك خياط‌خانه كار پيدا كردم ولي جايي براي ماندن نداشتم و شب‌ها در پارك ملت مي‌خوابيدم. بعد از چند شب، يك مرد داخل پارك، جوياي احوالم شد و مرا به خانه‌اش برد. من سرپناهي نداشتم و از خوابيدن توي پارك خسته شده بودم. چند شبي را در خانه‌ي او گذراندم.يك روز در مسير كارم، از طريق خانمي كه آشنايش را توي زندان ديده بودم، خانه‌اي را براي سكونت نشانم دادند. نمي‌دانستم كه اين خانه، مركز قوادي است. حالا به فكر اين افتاده بودم كه هر چه زودتر پول خانه‌اي را فراهم كنم و استقلال داشته باشم. به روسپي‌گري تن دادم و بعضي شب‌ها تا سه يا چهار مرد با من مي‌خوابيدند تا پول بيشتري بدست بياورم.بعد از مدتي، حداقل پول رهن يك خانه‌ي كوچك را با درآمد فاحشگي جور کردم. اما خانه‌ي خالي و بدون وسايل زندگي، زندگي كردن ندارد. يكي از خواهرانم، يك دست رختخواب به من دادند و يك اجاق گاز تك شعله.من حالا چهل سالم است .. هيچ مردي را نمي‌شناسم كه بدون چشمداشت جنسي بخواهد كمكي به من بكند. كارمندان ادارات حمايتي هم مسثتثني نيستند. همه تقاضاي جنسي مي‌كنند. بدون استثنا. از پرونده و شرايط من مي‌فهمند كه من كي‌ام و كجا بوده‌ام. در اولين برخورد همه شماره تلفنم را مي‌خواهند.يادم هست يك روز كه به بانك رفتم تا براي يك ميليون تومان وام، شرايط را بپرسم، رئيس بانك وقتي تا حدودي حال و هواي مرا فهميد، مرا كناري كشيد و پينشهاد داد كه اگر با او به خلوت بروم، كارم را راه مي‌اندازد. من از اين مردها متنفرم. اينها سوء استفاده‌گرند.هميشه تو فكر اين بودم كه آيا كسي عاشق من مي‌شود؟ آيا ممكن است كسي مرا عميقا و به عنوان يك همراه هميشگي بخواهد؟ بالاخره يكي پيدا شد. همان مشتري فرهنگي‌ام كه در اوج شكستگي روحي به ديدن من آمد. مدتي هم با هم يك‌جورهايي زندگي مي‌كرديم. همسرش بيمار بود و روابط زناشويي نداشتند. من با يكي از خويشان دورش در زندان بودم. اين قوم و خويش، معتاد بود ولي آزاد شده بود. او گفت يك فرهنگي هست كه دنبال يك زن با محبت است. اين آقا را آورد. او مي‌خواست چادر سرم باشد. صيغه‌ام كرد. يك خرج بخور و نميري به من مي‌داد و يك سالي با هم زندگي كرديم. قيافه‌اش را پسنديده بودم. مردي بود كه دنبالش بودم. خانه را عوض كرديم و مقداري وسايل زندگي برايم خريد. اطرافيانم وقتي فهميدند حسودي‌شان شد و زيرپايم را خالي كردند. خواهرم زن شوهردار است ولي دوست پسر دارد. به اين مرد فرهنگي گفته بودند كه اين (يعني من) فاحشه است و نمي‌تواند از اين كار كناره‌گيري کند.
نام:
ایمیل:
* نظر: