دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷ - ۰۴:۰۳ Monday, 22 October 2018 |
تاریخ انتشار: ۱۲:۳۱ - ۲۴ تير ۱۳۹۷
کد خبر: ۱۲۳۱۴
روایت/
تندرست نیوز؛جلسه خواستگاري با حضور بزرگترهاي فاميل برگزار شد و من پس از مشورت با خانواده ام جواب بله دادم و به عقد نويد درآمدم. شوهرم که فردي تحصيلکرده است به زندگي مان توجه زيادي داشت و هرچه مي خواستم برايم مهيا مي کرد. اما افسوس که ندانسته خودم را گرفتار کردم و زندگي قشنگ و رويايي ام را مفت ومجاني از دست دادم.
مشکل من از زمان آشنايي ام با خانمي که يک فروشگاه در نزديکي خانه مان داشت شروع شد. او زني باکلاس و خوش سروزبان بود و رفتارهايش جذاب به نظر مي رسيد. رفاقت من و اين زن جوان در چند مراجعه  اي که به مغازه اش داشتم صميمانه و خودماني شد و هر موقع فرصتي پيدا مي کردم به محل کارش مي رفتم و او را مي ديدم. شوهرم هيچ حساسيتي درباره دوستي من و شهره نشان نمي داد وحتي چندبار که او را از نزديک ديد با لبخندي گفت اين دوست اجق وجق را از کجا پيدا کرده اي؟
 پس از گذشت مدتي فهميدم دوستم که از شوهرش طلاق گرفته است با پسري جوان ارتباط پنهاني دارد و آنها گاهي نيز باهم در مغازه قرارملاقات مي گذاشتند. «شهره» با اين ادعا که قصد ازدواج با اين پسر جوان را دارد يک روز از من دعوت کرد همراه او و پسر مورد علاقه اش به مناطق تفريحي بيرون از شهر برويم.
شهره مي گفت امروز مي خواهيم حرف هاي نهايي را درباره ازدواج بزنيم و دوست دارم توکه مثل خواهرم هستي در کنارم باشي. خيلي جدي خواسته اش را رد کردم ولي او با تعارف و اصرار زياد مرا در رودربايستي قرار داد و با اين شرط که بايد خيلي زود برگرديم همراه آنها رفتم. اما زماني که در يکي از مراکز تفريحي مشغول خوردن آبميوه و گفت وگو بوديم ناگهان نمي دانم سروکله پسر همسايه مااز کجا پيدا شد.
 او که شوهرم را کاملا مي شناسد جلو آمد و سلام و عليک کرد و گفت: هاله خانم باکلاس شده ايد و دوستان جديد پيدا کرده ايد. پسر همسايه با گفتن اين جمله لبخندي زد و رفت.من هم که فهميدم چه اشتباهي کرده ام از شهره خواستم هرچه سريع تر مرا به خانه ام برساند همان طور که حدس مي زدم مزاحمت هاي پسر همسايه از فرداي آن روز شروع شد.
 او با تهديد مي گويد از حضور من در آن مرکز تفريحي فيلمبرداري کرده است و قصد سوء استفاده از اين موضوع رادارد.متاسفانه پسر همسايه موضوع را به يکي از دوستانش نيز اطلاع داده است و از دست مزاحمت هاي آنها به تنگ آمده ام. چند روز قبل به ناچار واقعيت را به شوهرم گفتم و حالا همسرم نيز که از اول زندگي حساسيت و تعصبي نشان نمي داد نسبت به من احساس بدبيني و تنفر شديدي پيدا کرده است. فقط مي توانم بگويم خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

نام:
ایمیل:
* نظر: