چهارشنبه ۲۵ فروردين ۱۴۰۰ - ۲۳:۵۷ Wednesday, 14 April 2021 |
تاریخ انتشار: ۱۵:۵۲ - ۰۶ مرداد ۱۳۹۷
کد خبر: ۱۳۵۶۲
روایت/
تندرست نیوز؛همانگونه که خانواده ام بارها به من مي گفتند، او هميشه عاشق پول و دارايي من بود و تنها تا دستم به دهنم مي رسيد، آدم حسابم می کرد و پس از آن مرا چون زباله اي براي هميشه در زباله دان تاريخ انداخت و...

يکي از بستگان سارا او را به من معرفي کرد و ما در ابتدا به عقد موقّت يکديگر درآمديم. امّا چون درخانواده ما اينگونه ازدواج ها چندان مرسوم نبود، خود من پس از يک ماه به سارا پيشنهاد دادم که عقد دايم کنيم که همين گونه هم شد و ما به عقد دايم يکديگر درآمديم.سارا يک دختر داشت و خودش نيز چند سالي از من بزرگتر بود، پدرم که در قيد حيات نبود، مادرم نيز وقتي فهميد سخت با ازدواج من مخالفت کرد ولي چون من در توهّمات شيشه اي خود بودم، به حرف مادر و ساير افراد خانواده ام ‌گوش نداده و با ازدواج با سارا، غلام حلقه به گوش او شدم و هرچه او مي گفت بسان رباتي انجام مي دادم.سارا با نگاه جادويي خود، هر فکر و انديشه اي را از من گرفته و من را به تمامي جادوي افکار پليد خود کرده بود، به گونه اي که من ديگر تنها عروسک خيمه شب بازي او بودم و  همواره تنها نقش هايي را که او به من مي سپرد، به خوبي بازي مي کردم.بعد از اين که سارا با ترفندهاي خاص خود تنها خانه ام را نيز از من گرفت، متوجّه شدم که ديگر همه دارايي‌ام را از دست داده‌ام. او مرتب به بهانه هاي مختلف از من پول مي‌خواست، امّا من ديگر چندان پولي برايم باقي نمانده بود و تمامي املاک و دارايي هاي خود را نيز يا به او بخشيده و يا در راه مصرف مواد هزينه کرده بودم و به سختي امورات زندگي را گذرانده و تنها از طريق درآمد ناچيز کارگاه اجاره اي کوچک تراشکاري خود، هزينه هاي زندگي ام را تامين مي کردم.

از خانواده ام مشورت مي‌گرفتم و آنها پيوسته به من مي‌گفتند سارا را طلاق بده! ولي من دلباخته سارا و از همه مهمتر آن که صاحب دختري به نام سپيده از او بودم.من درخانواده اي ثروتمند زندگي مي کردم و پدرم تاجر فرش بود و هميشه از تمامي امکانات زندگي برخوردار و از طريق نيز اموال فراوني به من به ارث رسيده بود.داستانش طولانيست ولي يکي از عوامل اصليش سارا بود که با او در يک ميهماني شبانه آشنا شده و سرانجام رفته رفته با مصرف تفريحي و تشويق هاي پي در پي سارا و ديگر دوستانش معتاد شدم.نه! ولي چون در ابتدا تنها او بود که من را با دوستان خلافکارش که در کار قاچاق مواد مخدّر بودند آشنا کرد، زمينه اصلي معتاد شدن من نيز از فکر پليد او شکل گرفت.
اوايل همه چيز خوب بود ولي همه آنچه داشتم و از پدرم به من به ارث رسيده بود، يا صرف مخارج بيهوده سارا و دخترم و يا صرف خريد مواد مخدر براي مصرف خودم مي شد، البتّه در آغاز جواني اهل قمار هم بودم و از اين طريق نيز برخي از دارايي هاي خود را به تاراج روزگار سپردم.
اوايل چرا، ولي با افزايش روزبه روز مجادله و دعواهاي پياپي من با مادرش، سرانجام به اين نتيجه رسيد که اين نوع از زندگي براي همه ما بهتر است.مادرش هزينه زندگي او را از طريق اموال و پول هايي که از ثمره يک عمر تلاش من بدست آورده بود، تامين مي کرد و در ضمن آتليه عروسي و آرايشگاه هم داشت و چندان درآمدش بد نبود.نه آنها همگي من را طرد کردند و هميشه به مي گفتند که تو و همسرت مايه ننگ ما و خانواده هستيد.چند باري دخترم سر بسته به من گفته بود که برادر زاده ام به خانه مادرش آمد و شد دارد و من در ابتدا چون مي دانستم که او هم در زمينه کار فيلمبرداري از مجالس عروسي فعاليّت دارد، فکر مي کردم که زمينه کاريشان باعث برقراي ارتباط بين آنها شده و به همين دليل چندان به موضوع اهميّتي ندادم.
روزي پس از ساليان دراز برادرم با من تماس گرفت وبا حالتي بسيار آشفته ابتدا چند تا فحش نثارم کرد و سپس به من گفت که تو چقدر بي غيرت هستي، چون همسر بي حيا و بي آبرويت با کوله باري از سن، باز هم دست بردار نيست و به فکر به دام انداختن پسر من افتاده است و درست مي خواهد همان بلايي را که بر سر تو آورد، باز بر سر پسر من در بياورد! اون هنوز ناسلامتي ناموس و مادر فرزند توست! رگ غيرتت کجا رفته؟ البتّه ببخشيد يادم رفته بود که براي آدم معتاد، غيرتي باقي نمي مونه! اين جملات را گفت و گوشي را با عصبانيت تمام قطع کرد.
بسيارآشفته شدم، مدّتي بود مصرف شيشه را ترک کرده بودم و تنها ترياک مصرف مي کردم امّا آن روز چونان ديوانگان بار ديگر شروع به مصرف شيشه کردم .
از يکي از دوستان خلافکار پيشينم اسلحه اي را به بهانه شکار در قبال پرداخت مقداري پول به صورت امانت گرفته و در يکي از روزها که دخترم در دانشگاه بود، روانه محل کار همسرم شده و با هديه چند گلوله آتشين او را از پاي درآوردم و پس از آن نيز به سراغ برادر زاده خيانتکار خود رفته واو را نيز غافلگيرانه با ضربات بي رحم گلوله هاي اسلحه به درک واصل کردم.
از اين که پاداش خيانت برادرزاده و همسرم که زندگيم را نابود کرد، به آنها دادم، هرگز پشيمان نيستم ولي از اين که با انجام اين کار، احساسات دخترم را به بازيچه گرفته و روند زندگي او را دگر گون کردم، بسيار پشيمانم چون تنها دلخوشي من در زندگي دخترم بود و هميشه ايّام حاضربودم که براي خوشبختي او حتّي جانم را نيز نثار کنم. افسوس که اين گونه نشد!


نام:
ایمیل:
* نظر: