چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷ - ۲۰:۲۳ Wednesday, 19 December 2018 |
تاریخ انتشار: ۱۷:۰۹ - ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
کد خبر: ۲۰۳۷
تندرست نیوز؛راوی: مسعود صاحبی، جانباز ۷۰درصد همدانی که در عملیات کربلای ۵ از ناحیه‌ی فک و صورت دچار جراحت شدید شد.
پدرم سرهنگ شهربانی بود و زمانی‌که آمادگی خود را برای حضور در جبهه‌های جنگ اعلام کردم، هیچ مخالفتی نکرد. بنده با موهای بلند به جبهه اعزام شدم به طوری که برخی به شوخی می‌گفتند تو با این تیپ و قیافه گویا اشتباه به اینجا آمده‌ای،اصلا ظاهرت به رزمنده‌ها نمی‌خورد، اینجا جبهه است.

ساعت 3:30 دقیقه صبح 6 اسفند سال 1365 نم‌نم باران می‌بارید، عملیات کربلای 5 جریان داشت، به همراه یکی از رزمندگان سوار اتومبیل بودیم، لحظه‌ای که برگشتم به همرزم خود چیزی بگویم، یک آن ضربه شدیدی به صورتم خورد و دیگر چیزی نفهمیدم. زنده ماندنم با نصف صورتی که از دست داده بودم خواست خدا بود.

نخستین عمل جراحی را در ایران در بیمارستان طالقانی اهواز انجام دادم که موفقیت‌آمیز نبود و پزشکان ابراز کردند امکان عمل وجود ندارد. پس از آن تا دو سال با صورت زخمی که خون و خاک و باروت در اعضای آن وجود داشت، سر کردم تا اینکه در سال 1367 برای معالجه به آلمان اعزام شدم.

فردی که در کنارم بود مسئولیت ترجمه صحبت‌های پزشک آلمانی را بر عهده داشت. پرفسور سوال کرد چه مدت است که این وضعیت را می‌گذرانم؟ در پاسخ گفتم دو سال. پزشک آلمانی از اینکه دو سال با این وضعیت سر کرده بودم و الان برای عمل راهی این کشور شده‌ام، بسیار تعجب کرد و گفت تمام عصب‌های صورتت خشک شده و از بین رفته است.

امکان اعزام در آن شرایط وجود نداشت پس نمی‌توانم بگویم چرا مرا برای درمان به خارج از کشور نفرستادند، به هر حال دیگر کار از کار گذشته بود. خوشبختانه خداوند تمام قطعات یدکی انسان را در بدن خود او قرار داده، از استخوان‌های لگنم برای پیوند زیر چشم استفاده کردند چرا که استخوان زیر چشمم از بین رفته بود، از ماهیچه پشت کمرم به صورتم پیوند زدند و قرار بود از پاشنه پاهایم به لب‌هایم می‌خواستند پیوند بزنند که با مخالفت شدید پزشک معالجم مواجه شدم.

پیش از انجام عمل جراحی و طی دو سالی که در ایران بودم، به علت ناتوانی در بلع غذا بسیار لاغر و نحیف شده بودم... در دوران پس از جراحی‌های متعدد تغذیه‌ام توسط سرنگ انجام می‌گرفت که حتی یک دانه برنج در سوپ از آن نمی‌گذشت.

تا 9 ماه قادر به حرف زدن نبودم و هر نیازی که داشتم بر روی کاغذ می‌نوشتم، تمام صورتم با باند بسته شده بود و از گلو تنفس و تغذیه می‌کردم. دیدن اوضاع وخیم صورتم عمر پدر و مادرم را کوتاه کرد، به جرئت می‌گویم والدین پس از دیدنم کمرشان شکست و اگر این اتفاق نیفتاده بود آنها عمر طولانی‌تری داشتند.

نگاه‌های مردم شهر خودم اذیت‌کننده است و مجبورم دستمالی را در مقابل صورتم بگیرم. این در حالی است که در آلمان مردم فرهنگ بالاتری دارند و اصلاً نگاه‌های سنگین و تحقیرآمیزی وجود نداشت، در آنجا در یک مراسمی که برای معلول باقیمانده از جنگ جهانی بود، تمام مردم حاضر در آنجا به احترام او ایستادند اما اینجا به راحتی مورد تمسخر قرار می‌گیریم در حالیکه مردم می‌توانند اینگونه پیش خود تصور کنند که به صورت مادرزادی بدین‌گونه بوده‌ام.

...دو سه جا برای خواستگاری رفتم، اکثر خانم‌ها می‌گفتند اگر دست یا پایش قطع بود می‌پذیرفتیم اما صورت نازیبا را نمی‌توان قبول کرد بنابراین کلا بی‌خیال ازدواج شدم تا اینکه با پروین‌خانم از طریق یکی از دوستانم آشنا شدم و او با روی باز پذیرفت که همسرم شود.

نخستین هدیه‌ای که به همسرم دادم تابلوی دست‌نوشته‌ای حاوی جمله‌ی «بعد از خدا تو سزاوار ستایشی، پروین» بود. کتاب خاطراتم با عنوان «بعد از خدا تو سزاوار ستایشی، پروین» از این باب نیست که «صاحبی» شناخته شود بلکه فقط و فقط برای این است که «آیندگان» بفهمند چه‌ها بر سر مردم کشورشان آمده است و اینکه با مسائل جانبازان آشنا شوند.


آیندگان که بماند، باشندگانِ ستاره‌بردوش و تحت‌الحنک‌باز باید بدانند که یا نمی‌دانند یا می‌دانند و به نادادان می‌مانند.
نام:
ایمیل:
* نظر: