چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷ - ۲۰:۲۳ Wednesday, 19 December 2018 |
تاریخ انتشار: ۱۰:۴۳ - ۲۸ فروردين ۱۳۹۷
کد خبر: ۳۵۹۹
تندرست نیوز؛صفورا میرزایی : «کی می شود که خوشبختی تو را ببینم دخترم؟! »زمانی که 25 ساله شد در عروسی گفته می شود: «انشاءالله که بخت تو هم باز شود!» یعنی چه؟ یعنی اینکه در این دوران بخت تو بسته بود و یک رویدادی رخ می دهد و ناگهان...

دخترها را پرورش می دهیم. زمانی که دختر 3 ساله در عروسی با لباس سفید می رقصد می گوییم: «انشاءالله عروس شوی!» زمانی که 15 ساله شد گفته می شود: «کی می شود که خوشبختی تو را ببینم دخترم؟!» زمانی که 25 ساله شد در عروسی گفته می شود: «انشاءالله که بخت تو هم باز شود!» یعنی چه؟ یعنی اینکه در این دوران بخت تو بسته بود و یک رویدادی رخ می دهد و ناگهان درهای سعادت باز می شود و تو از فردای روز ازدواج خوشبخت می شوی!
سندرم سيندرلا یعنی همین؛ یعنی اینکه سواری با اسب های سفید و کالسکه طلایی به دنبال دختر می آید و خوشبختش می کند

  دکتر سلیمی روانشناس در پاسخ به سوال خبرنگار تندرست نیوز درباره سندرم سیندرلا در ایران چه می کند اظهار داشت : تا دهه ی 40 شمسی نرم بر این بود: «تو برای این خوبی» و تمام. از حدود سال 55 شمسی: «دخترم به نظر این فرد خوبی هست. موافقی؟!». از سال 55 تا اوایل دهه ی 70 ازدواج های ایدئولوژیک در ایران باب شد. این تفکر با آن تفکر، راست با راست، چپ با چپ، چریک با چریک و... با توجه به سیاست تعدیل اقتصادی در آن سال ها متاسفانه شکست مالی خوردند. چرا که صرفا بر مبنای تشابه آرمانی ازدواج کردند در حالی که متغیر های دیگری نیز دخیل بود. از دهه 70 تا به امروز بر مبنای مطالبات افراطی مالی شکل گرفته است. یعنی ازدواجی است که در آن قرار است آنچه من تا به امروز در زندگی شخصی ام نداشته ام داشته باشم! (جمله ی معروف زنان ناراضی را شنیده اید که می گویند: «پس برای چی شوهر کردم؟!») برای همین در شرایطی که دسترسی آسان به هر چیزی وجود دارد، هیچ فرد عاقلی زیر بار تعهد 50 ساله با 1500 عدد سکه طلای یک میلیون تومانی (فعلا!-الان یا الان؟!) نمی رود!
دکتر ادامه داد:  با این تفکر سیندرلایی پس من از فردای عقد نیازی به تلاش ندارم و همه چیز مهیاست و نیازهای من برآورده خواهد شد! یعنی آموزشی داده نشده که از فردای ازدواج، زندگی مانند موتور هندلی خواهد بود که شما باید تا 50 سال این هندل را صبح اول وقت و در هوایی زمستانی که اتفاقا موتور یخ زده بایستی با زور و بدبختی روشن کنید و تا شب بچرخانید تا صبح فردا که دوباره این فرایند تکرار خواهد شد... زندگی به این صورت نیست که همینطوری چرخ آن بچرخد!

 سندرم سیندرلا یا مثلث کاپمن

در مقابل این تفکر بیمارگونه تفکر افراطی دیگری هم هست که به مثلث کاپمن مشهور است . استفان کارپمن روانپزشک آمریکایی و شاگردش اریک برن مثلثی را در تحلیل رفتار متقابل توصیف کرد که به توصیه اریک برن مثلث کارپمن نامیده شد.

مثلث کارپمن توصیفی است از وضعیت کسانی که نقش قربا نی را پذیرفته اند و نه تنها از این نقش بیرون نمی روند بلکه آن را تقویت می کنند.


مثلث کارپمن سه ضلع دارد:

  1. قربانی: محور اصلی مثلث کارپمن کسی است که خود را قربانی می داند. زندگی با او بیرحم بوده و انسانها مانع از شادکامی او شده‌اند . قربانی همیشه زخم خورده و آسیب دیده است و بقچه‌ای از خاطرات بد و سبدی از آه و ناله را با خود یدک می کشد!
  2. زجر دهنده: آسیب رسان یا زجر دهنده، فرد یا گروهی هستند که بر "قربانی” بیرحمی و بی‌ انصافی روا داشته‌اند: پدر و مادر بی‌کفایت، همسر پرخاشگر، خانواده حسود، جامعه بی‌فرهنگ، همسر بی‌وفا و در زندگی قربانی همیشه یک "دشمن” وجود دارد، کسی که مانع از رسیدن قربانی به جایگاه شایسته‌ اش بوده است!
  3. نجات دهنده: قربانیهای حرفه‌ ای هیچگاه خود برای برون رفت از مسأله تکانی به خود نمی دهند. آنها منتظر یک ناجی افسانه‌ ای هستند که سوار بر اسب سپید بیاید و این "سیندرلای قربانی” را از خانه نامادری بدجنس نجات دهد. این ناجی افسانه ای بر خلاف زجر دهنده که تبلوری از بدیهاست، تبلور همه صفات خوب و شایسته است!

 

البته این مدل مثلثی در دختران و پسران، هر دو، می تواند وجود داشته باشد و این امکان هم وجود دارد که آن سوار سپیدپوش، این بار دختری قوی و دارای شایستگی باشد که تفکر رابین هودی دارد! و بدون احتساب شرایط موجود و وظایف زنانه‌ اش، وارد چنین بازی می شود تا فرد را مدیون خود کند. در حالی که خودش نیز فریب می خورد و نمی داند فرد قربانی، نیازمند و گدای همان شرایطی است که بخاطرش به سمت وی آمده و ناله می کند! او از همان ناله ها و خودزنیهای روانی، جان می گیرد و به علت کمبود توجه افراطی، دست نیازش را پیش فرد ناجی، دراز می کند تا اندکی از باجگیری و آزارگری درونش را با مکیدن از فردی دیگر، تسکین دهد.
دانسته یا نادانسته، بیشتر ما به عنوان یک «قربانی» به زندگی و مسائل آن واکنش نشان می‌دهیم. هرگاه از پذیرش «مسئولیت» عمل، فکر یا اقدام خود سرباز می‌زنیم، بدون آنکه آگاه باشیم در نقش قربانی قرار می‌گیریم. «قربانی‌گری» به طور اجتناب ناپذیری، احساس خشم، ترس، گناهکاری و یا بی‌ کفایتی ایجاد می‌کند و باعث می‌شود که ما احساس کنیم به ما خیانت شده، و دیگران از ما سوء استفاده کرده‌اند.
در این مثلث، اشتباه از خود زن (یا مرد ناجی) هست که با رفتارهای رابین هود بازی و توجه بیش از حد نشان دادن به فرد مقابل و دلسوزیهای زیاد و مادری کردن (یا پدری) باعث میشود که مرد از زن در ذهن خودش یک تصور آرکتایپی (آرکتایپ مادر دیمیتر) پیدا کند. اما اگر یک زن (یا مرد) از همان ابتدا خود واقعی را به فرد مقابل نشان بدهد، او هم دچار تناقض نمی شود. مرد باید حاکمیت، مردانگی و قدرت بیشتری نسبت به زن داشته باشد نه این که زن فکر کند که از یک بچه مراقبت می کند.
و در نهایت اینکه در این داستانهای نابهنجار گفته شده ، شرح ناملایمات و ملایمات زندگی، فراز و نشیبها و خستگیها و راحتیها داده نمی شود. لذا حضور یک مشاور مجرب برای روشن کردن این وضعیت آشفته فرهنگی لازم الاجراست تا بدین ترتیب جوانها با دورنمای پر افت و خیر زندگی مشترک و نیازها متفاوت یا مشابه آشنا شوند و راه و رسم زندگی متعهدانه را بیاموزند.

 

نام:
ایمیل:
* نظر: