شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷ - ۰۹:۴۸ Saturday, 18 August 2018 |
تاریخ انتشار: ۱۴:۵۸ - ۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۷
کد خبر: ۴۰۸۴
گزارش میدانی تندرست نیوز از عصر میدان آزادی
می‌گل هشترودی
تندرست نیوز؛می‌گل هشترودی-همین چند دهه قبل بود که میدان آزادی و بنای آن، پاتوقی بود برای توریست ها و گردشگرانی که به شوق دیدن این میدان پا به تهران گذاشته بودند. همان زمان هایی که عباس آقا با آن دوربین بزرگی که روی سه پای گذاشته بود، از گردشگران عکس یادگاری می گرفت. همان زمان هایی که درست فروشان آدامس خروسی و بادکنک و فرفره به گردشگران می فروختند از این راه کسب روزی می کردند و دلشان خوش بود که نانشان حلال است. همان روز هایی که شهر فرنگ در گوشه ای از میدان خود نمایی می کرد و برای دیدن آن باید مدت طولانی در صف می ایستادی! این هارا مادرم برای منی که تنها تصویر ذهنی ام از آزادی، همان غبار و دود و معتاد های نئشه بود تعریف کرد. آزادی که امروز برای من چیزی جز یک بنای تاریخی که در ازدحام معتادان رنگ باخته است نیست. میدان آزادی که فروش مواد، نئشگی، خماری و کشیدن مواد در آن آزاد است و امروز پاتوق امنی برای معتادان به شمار می آید.


فالگیر هایی که خوشبختی را فریاد می زنند

نزدیک غروب است که به میدان آزادی می رسیم. در شلوغی این میدان و هوای آلوده آن که نفس کشیدن را برای هر کس سخت می کند؛ صدای تاکسی هایی که هر یک نقطه ای از کلان شهر تهران را فریاد می زنند به گوش می رسد. با ورود به فضای اطراف میدان آزادی اولین چیزی که نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کند، زنان فالگیری هستند که چادر به کمر بسته اند و آئینه بینی و کف بینی می کنند. هر کدام از آن ها به دنبال یکی از مسافرینی که میدان آزادی را برای استراحت موقت خود انتخاب کرده اند، راه افتاده اند تا فالشان را بگیرند. یکی از خوشبختی و پول زیاد و بخت و اقبال حرف می زند و دیگری مهره مار را تنها راه کار دفع بلا می داند. از فالگیر ها که بگذریم به کودکان فال فروشی می رسیم که از مسافران می خواهند یک فال از آن ها بخرند. کودکی نزدیکم می شود و می گوید:« خاله یه فال ازم می خری؟» بعد با همان چشم های درشتش به من زل می زند. با جواب من که به او می گویم:« نه خاله فال نمی خوام» دنبالم راه می افتد. «خاله تورو خدا یه فال بخر» چند دقیقه ای به دنبالم می آید و وقتی می بیند من خریدار نیستم، فرد دیگری را برای فروش فال هایش انتخاب می کند و به سمت او می رود...

دست فروشان ارزان فروش

دست فروشان میدان آزادی هر یک گوشه ای را برای فروش وسایلشان انتخاب کرده اند. اینجا از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را می توانی با نازل ترین قیمت ها پیدا کنی. یکی کیسه خواب می فروشد و دیگری لباس زنانه! حتی لیف حمام و سنگ پا هم در سبد کالای این دست فروشان پیدا می شود.  سه زن میانسال ترکمن کنار چمن کاری‌هاي لانه زنبوری، روی زمین نشسته و گرم صحبت هستند. صدایشان انقدر بلند است که حتی با وجود فاصله زیادی که با آن ها دارم صدایشان را می شنوم، زنی که هیکل درشتی دارد می گوید:« قیمتا خیلی خوب بود» دیگری که جوان تر از بقیه به چشم می خورد کیفی را از کیسه خود بیرون می آورد، به دیگران نشان می دهد و می گوید:« اینو 20 تومن خریدم! مفته!!!»در حالی که همچنان به صحبت درباره اجناسشان ادامه می دهند از آن ها دور می شوم و به سمت دیگر پارک می روم.


خلافکارانی که همیشه هستند

پیر مردی در گوشه ای از میدان، روی چمن ها نشسته، بساط لوازم یدکی ماشین جلویش پهن کرده است و زیر لب آواز می خواند.

کنارش می نشینم. از جائی که او نشسته قسمت شرقی میدان کاملا معلوم است. نگاهش به رو به رو است و همچنان آهنگی را زمزمه می کند؛ صدایش را به سختی می شنوم. کلماتی که بیان می کند گنگ و نا مفهوم است. از او سنش را سوال می کنم می گوید:« نمیدونم چند سالمه، از وقتی یادم میاد همین جا بساط داشتم. همه این جا منو به اسم بابا رحمت میشناسن. روزی 20-30 تومن در میارم.» از او می پرسم جنس هایش را از کجا می آورد، نگاهم می کند« ماموری؟» با خنده می گویم:« نه بابا رحمت از روی کنجکاوی پرسیدم.» می گوید:« مالخرهایی که میان این جا از او نا می گیرم. بعضی وقتام دزدا میان جنساشونو این جا آب می کنن و من ازشون می خرم.» درباره خلافکارا از او سوال می پرسم می گوید:« بالای میدان همه خلافکار ند. یا دزدن یا معتاد!  یا مي‌کشند یا مي‌فروشند. خیلی از شهرستانی ها میان این جا شب‌و تو  این  محوطه مي‌خوابند و صبح‌ که بیدار می شند میبینن جا تره و بچه نیست.» می خندد و ادامه می دهد: دزد ها همه وسایلشونو بردن؛ میرن کلانتری همین جا و آخرشم دستشون به جایی بند نیست!  معتادا همیشه این جا هستن. بعضیاشون هم معتادن هم دزدن. یعنی برای خرج مواد دزدی می کنن... بعضی وقتا پلیس بهشون گیر میده و چند روز خون هممون حتی ما دست فروشارو تو شیشه می کنه اما بعدش  دوباره همه میان همین جا...» سری تکان می دهد و می گوید:« زندگی مردم اینجام این جوری می گذره دیگه... بعضی وقتام  همشونو بلند می کنند و می برن اون وره پارک... مهم اینه که جلوی دید کلانتری نباشن.»


شلوغی های آزادی


چند قدم آن طرف تر، دو تا سرباز روی زمین دراز کشیدند و به ترکی با صدای بلند آواز می خوانند. به آن ها نزدیک می شوم،  خودشان را جمع و جور مي‌کنند و می نشینند. یکی از آن ها به سختی فارسی صحبت می کند. دیگری که به زبان فارسی مسلط تر است می گوید:« ما اهل ارومیه هستیم. الان چند ساعت مرخصی داشتیم گفتیم بیایم میدون آزادی. اینجا چون اکثرا مسافرن آدم بینشون احساس غربت نمی کنه! توریستم این جا زیاد میاد مخصوصا بعدازظهرهای آخر هفته که همه برای عکس و سلفی و موزه مي‌آیند. اینجا کلی سوژه جذاب برای دیدن هست. وقت هایی هم که مامورها سراغ معتادها مي‌آیند دیدنیه... معتادا این جور وقتا یه گوشه پارک جمع می شن و وقتی مامورا رفتن دوباره میان بیرون...» بعد هر دو با هم می خندند. پسری که کمتر با فارسی مسلط بود در حین خندیدن با ارنج به دوستش می زند  و گوشه ای از پارک را با انگشت نشان می دهد و با لحجه غلیظ ترکی می گوید:« علی، علی» پسری که حالا می دانم نام او علی است به سمتی که دوستش اشاره کرده نگاه می کند و می گوید:« ای الله! خانم نگاه کن. انگار موشونو آتیش زدیم. ببین باز مامورا اومدن» به قسمتی از پارک که به آن اشاره می کنند نگاه می کنم. چند مامور به سمت معتادها مي‌روند و شروع به بازرسی بدنی توام با خشونت مي‌کنند. در همین حین بقیه معتادان در پارک متفرق می شوند و بعد از چند دقیقه دیگر معتادی در آن قسمت نیست و ماموران به سمت کانکس پلیس می روند.

مسافران در کنار معتادان

معتادانی که توسط پلیس رانده شده بودند سمت دیگر میدان اتراق می کنندو دقیقا همان جایی که مسافران اتوبوس ها آن جا در رفت و آمد هستند یا برای ساعتی اتراق می کنند. یک خانواده متشکل از پدر، مادر و دو دختر در میدان منتظر نشسته اند. پدر مضطرب به نظر می آید و مدام راه می رود. یکی از دختر ها که نزدیک به 5 سال دارددراز کشیده و سرش را روی پای مادرش گذاشته دیگری هم رو به روی مادر نشسته است. انکار هجوم معتادان اطراف پدر را کلافه کرده است. مدام با تلفن همراهش تماس می گیرد و صحبت می کند. بعد از دقایقی با عصبانیت دختران را بلند می کند و به سمت تاکسی ها حرکت می کنند. 


مادری که ساقی است!

زنی با لباس های کهنه و شالی که به صورت بندری دور سر پیچیده و چادری که در کمرش گره خورده، در گوشه ای نشسته و یک بچه را در آغوش دارد. کودک به خواب عمیقی فرو رفته است. به او نزدیک می شوم. دلیل اینجا نشستنش را از او می پرسم؛ رویش را با چادر می پوشاند و می گوید:« جائی ندارم برم!» لحجه کاملا محسوسش خبر از این دارد که او اهل تهران و این نزدیکی ها نیست. بعد از کمی مکث می گوید:« ما اهل مشهد هستیم. شش ساله که به تهران اومدم. گاهی وقتا برای کار اینجا مي‌آییم.» در جواب من که اسرار دارم بیش تر حرف بزند می گوید:« برو خانوم من حرف به درد بخوری ندارم» زن دیگری که کمی آن طرف تر نشسته صدایم می کند. به سمتش می روم می گوید:« با اون کاری نداشته باش! اعصاب درست و حسابی نداره. چند وقتی هست که با بچه اش همین جاس! می گن ساقیه! اما ظاهرش نشون مي‌ده که معتادم هست.» لای انگشت سصت و نشانه اش را گاز می گیرد و می گوید:« استغفرلله! چی بگم اخه! خدا میدونه  این منطقه پر از معتادایه که برای کشیدن میان. خلاف کار هم تو این منطقه زیاده!!!» همان لحظه مردی سر مي‌رسد و کنار زن مي‌نشیند. به ظاهر نشان مي‌دهد که مي‌خواهد سر از اقبالش در بیاورد اما  تعداد زیاد اسکناس‌هاي رد و بدل شده! خیلی بیشتر از قیمت یک فال دوهزارتومانی است!


هیچ معتادی خمار به خانه بازنمی گردد!

جوانان زیادی در این منطقه، با قامتی خمیده و در حال چرت زدن هستند.  دوتا دوتا یا چند تایی کنار هم ایستاده اند. به سختی مي‌شود با آنها حرف زد. اصلا در شرایطی نیستند که بتوانند حرف بزنند. یکی از جوان ها که به نظر حالش بهتر از بقیه است متوجه حضور من می شود و با صدای بلند می گوید:« بله آبجی؟ کاری داری؟ چیزی می خوای؟» کمی این پا و آن پا می کنم . با ترسی که سعی می کنم در صدایم مشخص نشود از او می خواهم نزدیک تر بیاید تا بتوانیم صحبت کنیم. از دوستانش که همگی درگیر چرت و نئشگی بودند جدا می شود و با فاصله کمی رو به رویم می ایستد. درباره اعتیادش می پرسم و او بدون معطلی پاسخ می دهد:« مصرف من فقط حشیش است. این جا پاتوق ما شده. با بچه ها میایم اینجا دوره هم می کشیم و به اصطلاح خودمون ندشه بازی می کنیم.» از او می پرسم تا حالا نگرفتنت؟ لبخند کجی می زند و می گوید:«همین چند دقیقه قبل گرفتنم و با اینکه حشیش داشتم ولم کردند. واسه این مقدار حشیش که منو زندان نميندازن و تازه من با وجود این همه سال، سوءسابقه ای ندارم. من که مورفین مصرف نمي‌کنم. این‌ها را هم که مي‌گیرن کلا ول مي‌کنند. شاید هم ببرنشون کمپ اما بابت حشیش کمپ نمي‌برن.» می پرسم به غیر از حشیش این جا چه مواد دیگری خرید و فروش می شود و او در جواب می گوید: همه جور موادی. بستگی داره چی بخوای. الان همین رفیقم شیشه می کشه» بعد بر میگردد و می گوید:« صادق، صادق بیا اینجا» دوستش به جمع ما می پیوندد. اول شک می کند که پای پلیس در میان باشد. وقتی مطمئن شد کسی مامور نیست و یک کار خبری است می گوید:«ما نشسته بودیم دور هم که اومدن سراغمون. بردنمون تو کانکس کلانتری و حسابی گشتنمون اما چیزی پیدا نکردن، واسه همین ولمون کردن. من خودم شیشه مصرف مي‌کنم، با حشیش حال نمي‌کنم. لذتی که شیشه به من مي‌ده با بقیه چیزها فرق داره، این قدر که حتی پدر و مادر خودم رو هم نمي‌شناسم. هر روز از کرج میام آزادی. کرج مکان ندارم. مکان ما برای مصرف همین جا س. رفیق‌هاي خوبی این جا دارم که موادو مي‌رسونن. من کار و درآمدی از خودم ندارم. ساقی ها هر روز با موتور یا ماشین توی ساعت خاصی در این اطراف مي‌چرخن» نفر اول در حال خالی کردن سیگار برای بار زدن حشیش ادامه مي‌دهد: « این جا می شه با خیلیا زد و بند کرد و پول در آورد. مثلا گوشی بدی  و پول یا جنس بگیری  یا برعکس. من خودم امروز گوشی دادم و جنس گرفتم. هر کسی هم جنس خودش را به راحتی پیدا مي‌کنه. مصرف کننده هم همین جوره. من هنوز ندیدم معتادی صبح خمار از خانه بیرون بیاید و شب هم خمار به خانه برگرده، حتی وقتی چیزی تو جیب نداشته باشد.»


هر کس لنگ بماند می‌داند در آزادی جنس پیدا می شود


به طرف کانکس نیروی انتظامی می روم. سربازی رو به روی درب ورودی در حال نگهبانی دادن است. از او درباره وضعیت معتادان می پرسم. می گوید:« من 8 ماه خدمتم و دو ماهه که تو میدان آزادی هستم. این جا خیلی معتاد هست. تو این دو ماه بارها شاهد اوردوز کردن معتادها بودم جالب این جاس که وقتی اورژانس می رسه بالا سرشون و از مرگ نجاتشون میده، بعدش واسه این که اثر مواد از بین رفته و هزینه ای که کردن هدر رفته شاکی می شن و دعوا راه می ندازن!!! این جا خیلی نا امنه آبجی چجوری جرات کردی تنها بیای؟» بعد ادامه می دهد:« این جارو نگاه نکن. به خاطر وجود کانکس کلانتریه که این سمت پارک خلوت تره. از ترسشون این ور نمیان، شبا پایینه پارک مي‌خوابند و این طرف دیده نمیان. از او طرف ما اینا را دستگیر مي‌کنیم و تحویلشون مي‌دیم ولی بدون وثیقه، قاضی اینا رو آزاد مي‌کنه!! همه شاکین میگن این دهن کجی به مامورای کلانتریه. »
از داخل کانکس صدایش می کنند، می گوید:« الان میام» و بعد دوباره ادامه می دهد: «چند روز پیش یکیشون گوشی دزدیه بود!  این جا داشت یا ساقیا سر قیمت چونه می زد اخرم دعواشون شد رفتن! یه زنه هم هست که با بچه اش این جاس! ساقیه! یکی صب به صب براش جنس میاره! خیلی از معتادای این جا مشتریش هستن و عملا کسی کاری به این زن نداره. حالا داستانش چیه الله و اعلم! خلاصه این که خانم هر کسی در هر جایی که لنگ مواد بمونه مطمئنه تو میدان آزادی مي‌توانه جنس مورد نیازش رو پیدا کنه.» دوباره از داخل کانکس صدایش می زنند. خداحافظی می کند و می رود.

نئشگی های پی در پی

هنوز چند ساعتی از غروب نگذشته است. با دقت که نگاه می کنی به جز معتادان ساقی ها و دستفروشان ، توریست هایی هم دور بنای قدیمی ایستاده اند. 2 دختر که از ظواهرش مشخص است برای کار عکاسی به این جا امده اند، دوربین به دست زیر برج می چرخند و عکس می گیرند. چند ایرانی که معلوم نیست تهرانی هستند یا شهرستانی همراه با دو همسفر خود که از زبانشان معلوم است  ترکیه ای هستند در کانون میدان نشسته اند. یک توریست بور و چشم آبی دست در جیب رو به سوی میدان انقلاب آهسته قدم مي‌زند.  هوا تاریک شده است اما نور پردازی برج اجازه نمی دهد چیزی از این تاریکی خود نمایی کند. کمی آن طرف تر اما  تاریکی شروعی خاص برای نوعی از زندگی است. کسانی که با تاریکی هوا، نئشگی شان پی در پی می شود و بی واهمه از حضور پلیشی که چند قدوم ن طرف تر است، آزادانه به کار خود می رسند تا خودشان و زندگیشان را بسازند. گویی مجالی برای خانه رفتن نیست. خانه هایی که گاه یک تکه مقوا بیش نیست! سر و کله ساقی‌ها انگار پیدا شده است. این را از همهمه خریداران مي‌شود فهمید. کمی آن طرف تر اما، مردی با میدان آزادی در حال سلفی گرفتن است... 

نام:
ایمیل:
* نظر: