شنبه ۳۰ تير ۱۳۹۷ - ۰۶:۳۴ Saturday, 21 July 2018 |
تاریخ انتشار: ۲۳:۴۲ - ۲۶ خرداد ۱۳۹۷
کد خبر: ۹۵۶۷
هاله حامدی‌فر
تندرست نیوز؛دیشب شب شادی و امید بود. دو نعمتی که یکی ممنوع است و از دیگری محرومیم. فکر می کنم صدای مردمی که در میانه ی فساد و ظلم و اجحاف گرفتارند را خدا شنید و مشیتش از ساق پای یک “عزیز” مراکشی خودنمایی کرد.
کاش چشم بینایی بود و درک درستی که واقعا یک پیام الهی بود که این مردم سرزنده، این جوانان و حتی این کودکان محروم از آب و هوای سالم را به همین راحتی می توان شاد و امیدوار کرد. برای وحدت این ملت سرمایه گذاری زیادی لازم نیست فقط کافی است که همه ی آنها دیده شوند. همه ی آنها، همه ی آنها که استادیوم ممنوع هستند، همه ی آنها که به خاطر تار مویشان تحقیر شدند، همه ی آنها که خودی نبودند و همه ی آنها فقط ایرانی هستند و بس.

بشنوید که این مردم امید را از هر روزنی بیرون می کشند، امید دارند که از گروه مرگ صعود می کنند، پس امید به آشتی هنوز در دلهایشان روشن است. امید دارند که بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر تحریم و تحقیر. امید دارند که دریاچه ها باز زنده شود، زاینده رود پرآب شود و بتوانند بازهم شاد و سرخوش لب کارون را بخوانند.

من از سکوت مظلومانه ی مردم بی آب و هوای خوزستان می ترسم، من از نگاه پرسوال نوجوان های آبادان به شعله های پالایشگاه می ترسم، من از زخم های دلمه بسته ی پای بچه های سیستان می ترسم، من از بغض کارگران بی حقوق می ترسم، من از تمام دردهایی که به ناحق این مردم می کشند می ترسم. یک دنیا درد دارد خبر مهاجرت نقره کاران اصفهان، باید از این غم دق کرد.

ایرانیان هنوز امید دارند اما پرتگاه ناامیدی و خشم دور نیست. هنوز امید دارند درست مثل همان امید به صعود از گروه مرگ. هنوز امید دارند که کسی فریاد ضعیف و مظلوم را می شنود.

جوانان ما کرور کرور می روند، آنها که مانده اند کلافه هستند از دودلی اینکه نکند اشنباه کرده اند. برای همه ی آنها که تکه تکه در کافه ها و دانشگاه های سراسر دنیا به عشق ایران فریاد زدند دلم تنگ می شود. برای آنها که در لس آنجلس قاسم آبادی می رقصند دلم تنگ می شود. برای آنها با خاطره ی بوی قرمه سبزی مادر خوشند، دلم تنگ می شود. ما همه ی اینها هستیم و ما در حال از دست دادن همه ی موجودیتمان هستیم چون امید بذر هویت ماست.

عکس کودکان سرپل ذهاب با پیراهن سردار و تماشای بازی از تلوزیونی پشت یک ون، هزاران حرف نگفته دارد، شنیدید؟ چهره ی شاد دختران در ورزشگاه سن پطرزبورگ زیباست اما فریادشان فقط شادی نیست من از میان آن هیجان و شادی طنین بغضشان را می شنوم، شما هم می شنوید؟ در میان فریاد و رقص های خیابانی دیشب حسرت خفته ی فتح خیابان های تهران را بو کشیدم. آن دست های هماهنگ ایسلندی گهگاه آنقدر محکم ضربه می زد که دل من چند ریشترش را ثبت می کرد.

برد دیشب ما شانسی نبود، برد دیشب ما یک معجزه بود در دلهای مردمانی که تمام روزنه های امید برویش بسته شده و گویا هیچ کس به فکرشان نیست. هیچ کس نگران دردها، بغض ها، خشم و سرخوردگیشان نیست و گویا همه پا سفت کرده اند تا نادیده بگیرندشان.

من تمام آن دختران زیبای ایرانی با نقش پرچم ایران بر گونه را دوست می دارم، من انعکاس صدای نی همبون در میدان سرخ و رقص بندری از دل جان ایرانیان را دوست می دارم، من بوسه های داخل استادیم را دوست می دارم، چون عشق و رقص و شادی و فریاد ما نشان می دهد که ما هنوز زنده ایم و خدایی داریم که راهی برای امید و شادی ما پیدا می کند.

هنوز به این کشور و به آنها که کفشی به پا و آبی برای نوشیدن ندارند و خرج تحصیل ما را داده اند بسیار بدهکاریم. هنوز باید امید را زنده نگهداشت و ماند و ساخت به خاطر آنها که شاید امیدشان ما باشیم.

جای استوک های کفش نایکی بازیکن مراکش روی تن "امید” مان را از یاد نبرید،  نشانه ای است برای آنها که تامل می کنند.

مدیرعامل شرکت تحقیقاتی و تولیدی سیناژن
نام:
ایمیل:
* نظر:
پر بیینده ترین عناوین