سه‌شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۷ - ۲۲:۲۷ Tuesday, 20 November 2018 |
پژواک  |  روایت ها
روایت/

پیدا شدن سوسک و تخم سوسک در غذای یکی از بیمارستان‌های شمال تهران

این موضوع ظهر دوشنبه در یکی از بیمارستان‌های شمال شهر تهران رخ داد. پنجشنبه گذشته خواهر‌زاده ۱۸ ماهه‌ام ناگهان دچار تشنج شده بود که بلافاصله او را به بیمارستان بردیم.
روایت/

جای برای مثبت ها ؟؟؟

سال 79 بود. توي يك پادگان در كرمانشاه خدمت مي‌كردم. چند تا از سربازها كه با هم دوست بوديم مي‌خواستند خالكوبي كنند. يك خالكوب خيلي ماهر هم آمده بود. براي هر كس يك نقش انداخت. من هم وسوسه شدم و خواستم طرح سر يك عقاب را روي شانه‌ام خالكوبي كند. از يك طرف همه را خالكوبي كرد. نمي‌دانم سوزنش آلوده بود يا كسي از سربازها ايدز داشت ولي من از همان راه ايدز گرفتم.
روایت/

خیانت باعث سوختنش شد !!!

مدتی بود که احساس می‌کردم همسرم مثل سابق نیست و با من مانند غریبه‌ها برخورد می‌کند، بدون اینکه همسرم متوجه شود موضوع را پیگیری کردم و فهمیدم او با کسی رابطه دارد. همسرم را تحت فشار قرار دادم و متوجه شدم کسی که با زنم پریسا رابطه داشته، دوستم شروین است که در همسایگی ما کار می‌کند.
روایت/

اینجا بهترین بیمارستان سوختگی پایتخت است !!

دچار سوختگی شدید در ناحیه پا شدم، سوار بر ویلچر و باحالی زار درگوشه ای از سالن درمانگاه انتظار کشیدم تا پرستاری یا بهیاری به کمکم بیاید
روایت/

موش آزمایشگاهی شدم...

من وارد اتاق پزشک شدم. چند دختر و پسر جوان با لباس سفید ایستاده‌اند، معلوم است انترن هستند. یکی از دخترها فرمی را می‌آورد و بقیه نگاه می‌کنند.
روایت/

دردل یک بیمار

طبق دستور پزشک معالجم سرکار خانم دکتر ... جهت عمل جراحی زنانه، چند روز پیش حدود ساعت نه صبح به بیمارستان خصوصی .... واقع در قزوین ... مراجعه کردم.

چرا تنها مرکز دولتی آنژیوگرافی در گرگان تعطیل شده؟

یکی از کاربران با انتقاد از تعطیلی تنها مرکز آنژیوگرافی در گرگان نوشت :
روایت/

ترس به معنای واقعی کلمه

من یاسمن هستم 25 ساله بودم که فهمید غده ای در قسمتی از سینه اش وجود دارد؛«از 20 سالگی برای چکاپ سالیانه پیش متخصص می‌رفتم. سابقه فامیلی این بیماری را داشتم. یکی از خاله‌هایم و عمه کوچکترم «فیبروکیست» داشتند من اصلا نمی‌دانستم که این اسم‌ها چیست.
روایت/

سارا با نگاه جادویی فکر و پولم را ربود

همانگونه که خانواده ام بارها به من مي گفتند، او هميشه عاشق پول و دارايي من بود و تنها تا دستم به دهنم مي رسيد، آدم حسابم می کرد و پس از آن مرا چون زباله اي براي هميشه در زباله دان تاريخ انداخت و...
روایت /

قتل خواهرم یک اتفاق بود

پدرومادرم که فوت کردند خانه‌ آنها برای من و خواهرانم ماند. یکی از خواهرانم از ما بیشتر سهم داشت و پدرم یک دانگ خانه را به نام او کرده ‌بود.
صفحه  از ۲۵

تندرست نیوز